رهاسازی آب سد کرج برای سه شهرستان غرب تهران

مشکل آبرسانی عشایر در استان تهران

نوسازی ۱۵ هزار کلاس درس در استان تهران

افزایش پنج برابری ظرفیت بازرسی در استان تهران

جمعه 1405/05/23

عبدالکریم پورکیان

خلاف شمع که می گرید از هلاکت خویش | به روز رزم سپردند جان و خندیدند

تهران رسانه | شاید سخت‌ترین کار دنیا همین باشد؛ قدرت داشته باشی و مهربان بمانی. مقام داشته باشی و متواضع بمانی. دیده شوی و خودت را نبینی. فرمانده باشی و در برابر خدا همچنان بنده بمانی.

خلاف شمع که می گرید از هلاکت خویش | به روز رزم سپردند جان و خندیدند

زمستان، بهار عاشق است
آهسته‌تر قدم بردار...
انتهای خیابان اسفند،
امشب کسی را بدرقه می‌کنند
که انگار تمام زمستان
برای همین لحظه آفریده شده بود.
آسمان،
سفید پوشیده است.
زمین،
ساکت است.
و برف،
آن‌قدر آرام می‌بارد
که گویی نمی‌خواهد صدای قدم‌های مردی را
که از زمین جدا می‌شود،
بلند کند.
سپهبد عبدالرحیم موسوی...
چه نام عجیبی است
برای شبی که قرار است
یک نام را از زمین بگیرد
و به آسمان بسپارد.
اما نه...
زمین امشب چیزی از دست نمی‌دهد.
زمین،
امشب یک خاطره را به آسمان امانت می‌دهد.
و خدا می‌داند
چه امانت سنگینی است
وقتی یک ملت،
دلش را به دست‌های آسمان می‌سپارد.
آهسته‌تر قدم بردار...
مبادا برفی که زیر قدم‌هایت آب می‌شود،
فکر کند هنوز زمینی هستی.
تو از این لحظه،
دیگر با زمین نسبت دیگری داری.
تو به آسمان تعلق داری.
به همان جایی که سال‌ها
نگاهت را به سویش بلند می‌کردی
و شاید هیچ‌کس نمی‌دانست
مردی که برای زمین فرمان می‌دهد،
در خلوت خویش
چقدر محتاج آسمان است.
چه رازی است در انسان...
ممکن است بر شانه‌اش
سنگینی یک مسئولیت بزرگ باشد،
اما در دلش
کودکی باشد که هنوز
وقتی باران می‌بارد،
دلش می‌خواهد
سرش را بالا بگیرد
و خدا را تماشا کند.
شاید تو هم همین بودی.
مردی در قامت فرمانده،
اما دلی که
هنوز بلد بود
با خدا آرام حرف بزند.
و چه خوب شد
که خدا تو را در رمضان خواست.
در ماهی که آدمی
از خوردن می‌گذرد
تا به خود برسد.
از آب می‌گذرد
تا تشنگی روح را بفهمد.
از هیاهو می‌گذرد
تا صدای خدا را بشنود.
و تو...
با زبان روزه
از میان ما اوج گرفتی.
چه افطاری‌ای...
سفره‌ای که یک سویش
آخرین جرعه تشنگی بود
و سوی دیگرش
رحمت بی‌انتهای خدا.
شاید وقتی آخرین تشنگی را تحمل کردی،
فرشته‌ای در آسمان گفت:
دیگر بس است...
این بنده،
تمام عمر
روزه‌دارِ دنیا بوده است.
بگذارید امشب
با خدا افطار کند.
و چه افطاری‌ای...
نه نان.
نه آب.
نه خرما.
آغوش خدا.
عبدالرحیم...
تو سال‌ها
از بسیاری چیزها گذشتی
تا چیزی را نگه داری
که برایت از خودت عزیزتر بود.
وطن.
چه کلمه کوچکی است
برای این همه عشق.
وطن،
گاهی یک مرز روی نقشه نیست.
گاهی
چشم مادری است که
منتظر بازگشت فرزندش است.
گاهی
دست سربازی است که
در سرمای شب،
روی ماشه نمی‌لرزد.
گاهی
آرامش کودکی است
که نمی‌داند
پشت این آرامش،
چند مرد بیدار مانده‌اند.
و تو،
یکی از آن مردان بودی.
آن‌قدر آرام
که شاید بسیاری
هیچ‌وقت نفهمیدند
چه اندازه از شب‌های خودت را
برای صبح دیگران بخشیدی.
این است مظلومیت بعضی مردان...
آن‌قدر بی‌صدا خوب‌اند
که خوبی‌شان
تا وقتی هستند
دیده نمی‌شود.
اما وقتی آسمان آن‌ها را پس می‌گیرد،
ناگهان می‌فهمیم
چه مقدار از روشنایی شهر
به بودنشان وابسته بوده است.
امشب،
اگر چراغی در خانه‌ای روشن است،
اگر کودکی آسوده خوابیده،
اگر مادری بی‌خبر از جهان
دست بر سر فرزندش کشیده است،
بدانیم...
آرامش،
همیشه بی‌هزینه نیست.
گاهی بهای آرامش یک ملت،
شانه‌های مردانی است
که نامشان را کمتر شنیده‌ایم
و دعایشان را بیشتر لازم داشته‌ایم.
تو یکی از آن شانه‌ها بودی.
و شاید برای همین
امشب زمستان
این‌گونه خاموش است.
درختان،
برگ ندارند.
اما نگاه کن...
در عمیق‌ترین جای شاخه‌ها،
جایی که چشم ما نمی‌بیند،
جوانه‌ای بیدار است.
بهار هنوز نیامده...
اما بهار
از همین حالا
تو را می‌شناسد.
زیرا بهار،
همیشه از دل زمستان متولد می‌شود.
و بعضی آدم‌ها
خودشان بهارند؛
حتی وقتی در سردترین فصل
از زمین فاصله می‌گیرند.
تو از میان برف نرفتی...
از میان برف
به شکوفه رسیدی.
و این،
راز بزرگ شهادت است.
شهادت،
آن لحظه‌ای نیست که انسان از زمین جدا می‌شود.
شهادت،
لحظه‌ای است که خدا
نام یک انسان را
از دفتر خاک
به دفتر آسمان منتقل می‌کند.
و از آن روز،
هرکس نام او را صدا بزند،
دیگر فقط یک انسان را صدا نمی‌زند؛
یک راه را صدا می‌زند.
راه اخلاق.
راه نجابت.
راه وفاداری.
راه ایستادن
بی‌آنکه خود را بزرگ ببینی.
عبدالرحیم موسوی...
شاید سخت‌ترین کار دنیا
همین باشد:
قدرت داشته باشی
و مهربان بمانی.
مقام داشته باشی
و متواضع بمانی.
دیده شوی
و خودت را نبینی.
فرمانده باشی
و در برابر خدا
همچنان بنده بمانی.
و تو
این راه سخت را رفتی.
به همین دلیل است
که امروز
نباید فقط برای تو گریه کرد.
باید تو را فهمید.
باید دانست
که بعضی آدم‌ها
با رفتنشان،
درس آخرشان را می‌دهند.
درس اینکه
انسان می‌تواند
در بلندترین جایگاه بایستد
و هنوز
سرش را برای خدا پایین بیاورد.
آهسته‌تر قدم بردار...
انتهای خیابان اسفند
دیگر انتهای راه نیست.
این خیابان
امشب به آسمان باز می‌شود.
زمستان،
آخرین برگ تقویم نیست.
آستانه بهار است.
و تو،
آخرین مسافر زمستان نیستی.
اولین شکوفه بهاری.
شاید به همین دلیل است
که آسمان نمی‌بارد...
آسمان
دارد آب می‌شود.
برای مردی
که تمام عمر
سنگینی‌اش را
برای سبک‌تر شدن زندگی دیگران تحمل کرد.
و حالا،
خدا او را
از روی زمین برداشته است.
نه برای اینکه فراموشش کنیم؛
برای اینکه
هر جا که دلمان گرفت،
سرمان را بالا بگیریم
و بدانیم
بعضی عزیزان،
فقط فاصله‌شان با ما
به اندازه ارتفاع آسمان است.
تو رفته‌ای...
اما عجیب است؛
هرچه از تو دورتر می‌شویم،
بیشتر پیدایت می‌کنیم.
در باران.
در اذان.
در سحر.
در سکوت یک سرباز.
در دعای یک مادر.
در پرچمی که
باد آن را می‌برد
و هیچ‌کس نمی‌داند
چند قلب،
همراه آن به تپش می‌افتد.
و شاید یک روز،
در نخستین صبح بهار،
وقتی اولین شکوفه
بر شاخه‌ای سفید باز شد،
کسی نداند
چرا دلش ناگهان گرفت.
اما ما خواهیم دانست.
آن شکوفه،
سلام توست.
سلام مردی
که زمستان را پشت سر گذاشت
تا بهار را به ما یاد بدهد.
آهسته‌تر قدم بردار...
دیگر لازم نیست عجله کنی.
سال‌ها دویدی
تا دیگران به آرامش برسند.
اکنون آرام باش.
این بار،
ما نگهبان خاطره توییم.
این بار،
ما باید چراغت را روشن نگه داریم.
این بار،
ما باید بهار را
از تو یاد بگیریم.
و اگر روزی
کسی پرسید:
شهادت یعنی چه؟
نگوییم پایان.
نگوییم رفتن.
نگوییم خاموشی.
بگوییم:
شهادت یعنی
آن‌قدر برای خدا و مردم پاک زندگی کنی
که وقتی به آسمان می‌روی،
زمین هنوز
به نام تو جوانه بزند.
سپهبد عبدالرحیم موسوی...
رمضان تمام خواهد شد.
زمستان خواهد رفت.
برف آب خواهد شد.
درختان دوباره سبز خواهند شد.
و بهار خواهد آمد.
اما یک چیز
دیگر مثل قبل نخواهد بود.
از این پس،
هر بهاری که بیاید،
ما می‌دانیم
که زیر نخستین شکوفه‌اش
یاد مردی خوابیده است
که در ماه روزه،
با دل آرام
به سوی خدا اوج گرفت.
و شاید راز این همه اشک همین باشد:
ما برای تو گریه نمی‌کنیم
که از ما دور شده‌ای.
گریه می‌کنیم
چون تازه فهمیده‌ایم
چه نزدیک بودی.
به دل مردم.
به خدا.
به ایران.
و به جاودانگی.
آهسته‌تر قدم بردار...
انتهای خیابان اسفند،
امشب زمستان نیست.
بهار است.
بهارِ یک عاشق.
بهارِ یک شهید.
بهارِ مردی
که از خاک برخاست،
از میان آتش و مسئولیت گذشت،
با زبان روزه
از تشنگی دنیا عبور کرد
و سرانجام
به جایی رسید
که دیگر هیچ زمستانی
نمی‌تواند به آن برسد.
آنجا که خدا
میزبان است.
آنجا که عشق
بی‌انتهاست.
آنجا که شهید
دیگر مسافر نیست.
و ما،
اینجا،
در انتهای خیابان اسفند،
با چشمانی خیس
به بهار نگاه می‌کنیم...
و زیر لب می‌گوییم:
خوش آمدی به آسمان،
مرد نجیب خدا.
زمستان،
بهار عاشق است.
و تو،
بهارِ جاودانه این زمستانی.

عبدالکریم پورکیان احمدآبادی




نظر شما


logo

نظر سنجی

اخبار را از کدام کانال دنبال میکنید؟
logo logo logo logo logo logo logo logo logo
سینما فردوسی تهران نوسازی می شود

سینما فردوسی تهران نوسازی می شود

تهران رسانه | کمیسیون ماده ۵ شهر تهران مجوز نوسازی سینمای فرسوده فردوسی با معماری فاخر و اجرای طرح موضعی اصلاح بافت فرسوده خیابان کرمان در منطقه ۱۴ را صادر کرد.

متروباس از سه راه تهرانپارس تا میدان آزادی

متروباس از سه راه تهرانپارس تا میدان آزادی

تهران رسانه | متروباس ها قرار است در خط بی آر تی سه راه تهرانپارس تا میدان آزادی به شهروندان تهران خدمات رسانی کنند.

ساخت ۶ پایگاه جدید مدیریت بحران در تهران

ساخت ۶ پایگاه جدید مدیریت بحران در تهران

تهران رسانه | ۶ پایگاه جدید در مناطق ۷، ۱۰، ۱۱، ۱۲، ۱۳ و ۱۸ پایتخت احداث ی شود.

طراحی و اجرا توسط: طراحی سایت تهران طراحی سایت طراحی سایت